خیابان خیس بود از باران دیشب ،
و دیوارها ،
همین دیوارهای فاصله ،هنوز کبود و خونالود ...
صدای شیون زنی میان شهر منعکس می شد ،
و کودکی انگار پدر از دست داده ،
چشم هایش خشم می شد !
در التهاب این همه فریاد ،
جوانی با دست های مشت کرده ،
آزادی را فریاد می زد هنوز !
پ.ن1 : شام غریبان بود !عکس سهراب دست بدست میشد توی هیأت!
میگفتند مادرش همه را دعوت کرده !
تمام شهرک را ! حکم همسایه را داشتیم دیگر ! ساعت 11 ، بلوک ... !
ساعت 11 شد ، یاد 16 آذر افتادم ! آن همه موتورسوار ، آن همه نیرو ! از کجا آمدند ؟!
دختری رو میکشیدن روی آسفالت خیابون . پنجره ها باز شده بود ، همه فریاد میزدند :
الله اکبر !
و من قدرت فریاد هم نداشتم ! فقط فکر میکردم چه زجری می کشد آن مادر !
پ.ن 2: هنوز هم صدای این سواره ها را می شنوم ! هنوز هجوم هاشان می پیچد در گوشم !
به صدای ترک خوردن دیوار تنهایی می ماند ،
مثل پنجره ی اتاق که از باران ِ آن روزها خیس می شد ،
حالا حکایت چشم های من است ....
چشم هایت یادم مانده هنوز ،
آنجا که می گفتی زنده باد آزادی !
چشم هایت از پشت نقاب ِ نصفه نیمه ی صورتت ،
حرف ها می زد رفیق !
آنجا که می دویدی ، آنجا که فریاد می زدی
و دست هایت علامت آزادی بود !
چشم هایت یادم مانده هنوز ،
آنجا که نذر آزادی ، شکلاتی تعارفت کردم ،
و تو به سلامتی آن قبیله به کام گرفتی ،
آری رفیق !
چشم هایت یادم مانده هنوز ،
آنجا که میانه ی میدان شهر فریاد می زدی آزادی !
و حالا چشم هایت نمی دانم میان کدام خیابان به سمت آزادی چشم دوخته اند !
شاید زیر همان پل سیدخندان ،
که چشم هایت از اشک آورها خیس ِ اشک شد ،
و میان اشک ها گم شدی ...
و شعر آزادی دوباره نا تمام ماند رفیق !
پ.ن :
خیابانها را تسخیر کرده بودی .انگاری فتح کرده ای سرزمینت را ! قدم هایت را می شمردم
مبادا جا بمانیم از آن قبیله .حکم رئیس قبیله را داشتی انگار!که تا میدویدی قدم هایمان تندمیشد .
آنجا که میان هجومشان مانده بودم پشت آن همه حصار تردیدت را می دیدم میان ماندن و رفتن !
و بعدهم که پرسش کوتاه غزلک ،که اشک آور ندیده بود تا آنروز از آن فاصله !
بعد هم را که می دانی؟!
انگار منجی تمام مردم سرزمینم تو بودی !!!
آنجا که زیر بار این ظلم بی پایان ، پاهایمان خم شد ،
و چشم هامان ، خشمگین از این ستم ،
تو را دیدم ،
که ایستاده بودی بالای سرم با همان تفنگ بزرگ ،
با همان چکمه های سنگین سترگ ،
و من فکر می کردم قلبم را نشانه رفته ای یا اندیشه ام را !
و من فکر می کردم این چندمین بار ِ تاریخ است ،
که کسی چون تو ، جوان بی سلاحی را نشانه رفته است !
و من فکر می کردم کِی می چکانی این گلوله را سرباز !
تا سرازیر شود خشمم ،
تا بشکند این بغض هزاران ساله ی آدم ،
و من چشم هایم را بستم ،
تا مبادا خیره شوی ، زل بزنی ،
تا مبادا التماسی ببینی میان انعکاس خشمت در چشم هایم !
و من فکر می کردم کاش می شد از اندیشه ام باتومی بسازم ،
یا از اشک هایم گلوله ای ،
یا نه ! بگذار بی سلاح بمانم !
و من فکر می کردم چرا صدای گلوله میان همهمه ی خیابان نمی پیچد !
و من هنوز فکر می کنم انگار ،
جای خشمم آنجا مانده ،
مانند کیف بعضی ها ،
یا مشت زمین خورده شان !
و هر روز برای تو تکرار می شود سرباز ! آی سرباز !
من هنوز فکر می کنم آنجا تلاقی چشم هامان مرا پیروز کرد ،
که تو فرصت فرار دادی ،
شاید هم دست هایم که بی سلاح تو را نشانه رفتند ... !
حسین آمد تا به انسان بگوید که انسانی و نباید چون حیوان قید بندگی بر گردن آویزی .
حسین آمد تا به انسان بگوید تو آزاد خلق شدی و باید آزاد زندگی کنی،
تو حق نداری آزادیِ خویش را به رایگان از دست بدهی و به فراموشخانه ها پناه بری .
حسین آمد تا به انسان بگوید که حق نداری ستم را تحمل کنی و با ستمکار مدارا نمایی .
تو نمی توانی ناله ی مظلوم و فریاد مستانه ی ظالم و ستمگر را بشنوی و خاموش بنشینی.
حسین آمد تا به انسان بگوید که تو گرانقدری اما این در صورتی است که :
انسان باشی و لازمه ی انسانیت حق جویی است .
و جویندگی و پویندگی ِ راه حق ، احتیاج به اتحاد و اتفاق و اجتماع و تشکیل دارد !
پ.ن1: و زمانه ی ما زمانه ی خالی از انسانهای آزاده نیست ! آزادگان آنهایند که همچون
پیرِ محکومی ِ حبس ِ این سالها حسین وار زیستن را به طعم شیرین قدرت نفروخت !
پ.ن2: می بینی ؟ سهم من حتی سوسوی فانوسای خاک خورده ی هیچ تکیه ای هم نیست !
و اشکی که گمان نکنم ضمانت بهشت هم کند !
می ترسم بیایی مولا و ما سرمان گرم ِ تکیه های بی تو باشد !
به من حسادت کن رفیق !
به من که مردان و زنان بی باک این سرزمین را دیدم !
به من که دخترانِ دلداده به وطن و پسرانِ مُدپوش اما سبزپوش سرزمینم را دیدم !
به من حسادت کن !
به من که گلوله دیدم ،
به من که باتوم دیدم ،
به من که عطر ِ خیس از اشک ِ باروت خوردم !
به من که گلوله خوردم که گریه کنم ،
حتی گلوله خوردم که سبز شوم ...
سرباز ِ سوار ِ این همه هیاهو !
به من حسادت کن !
به من که قافله ای دیدم اما غمگین !
به من که سپاهی دیدم اما بی سلاح !
به من که سربازی دیدم اما نه جان فدا که بی جان !
به من که آسمان را دیدم اما نه آبی که سیاه !
و زمین ِ سرزمین ام را دیدم اما نه خاکی که سرخ !
به من نگاه نکن اگر نمی خواهی !
اما به این همه تجربه حسادت کن که تکرار ِ تلخ ِ تاریخ را دیدم !
به من که دوباره حُرّ دیدم ! زهیر دیدم ،
به من که حسین زمانه دیدم و
تا دلت بخواهد زینب دیدم که خطبه می خواند اما نه بر سر ِ سکوی هیچ بلندایی،
که ایستاده در برابر ِ سکو نشینان ِ ناروای سرزمینم !
پ.ن: درعجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند اما
بر حسینی می گریند که آزاد زیست ! (دکتر شریعتی )
سربازها ،
سربازهای دیوانه ی شهر را ندیدی ،
چه بی پروا ،
تفنگ هاشان به دست ،
و خشم به چشم ،
دنبالم کردند ...
و من همان کودک همیشه ی قایم باشک ها بودم
که پشت ستون ها ،
دیوارها ،
و باجه های بی روزنامه ،
جایی برای من نبود !
بیا با دست هایت مأمنی باش !
بیا مرا بدزد از این هیاهو بازار شهر !
غزلک ! دست هایت دلگرمی من است ...
حتی میان همهمه ی خیابان و شلوغی پادگان ،
آنجا که خشم می شدی بر سرم رفیق !
آنجا که می دویدیم از پی هم ، میان گلوله و باروت ، ای دریغ !
آنجا که ترسیدی تمام شود روزگار من
غزلک ! می فهمم ات تو را ، یک لحظه هم بخند ...
یادت می آید آن سواره های خشمگین ِ پر کینه را ؟
می آمدند سمت ما که چه ؟! _ نترس ! دستبندت را ببند ...
غزلک ! روزگار سیاهی ست ، تو می دانی چرا ؟!
چرا صدای من و تو در گلو خفه می شود ؟!
چرا میان حرف های در ِ گوشی مان رفیق ،
یکی هجوم می برد که ساکت باش ! انگار دارد چه می شود !
غزلک ! بگذار بشکنم این بغض هزار ساله ی آدم را ...
بگذار این همه حرف بشکند سکوت سرد خیابان را ...
گلوله ، گل واژه ی نسل ماست ، می دانی ؟!
غزلک ! آن مرد وارث خون چنگیزها و تیمورهاست انگاری ...
غزلک ! چشم هایت ، آن چشم های درشت اشک آلود ،
برای من انتهای سیاهی روزگار بود !
و آن همه خشم فرو خورده ام رفیق ،
که فریاد می شد سر ِ سربازهای بی ایمان ، هشدار دیگری به خود ِ پادشاه بود !
پ.ن: برای چشم های تو نوشتم غزلک ، که گفتی مرا ببخش !
برای تو که آن جوان احمق سرت فریاد کشید گوشی را غلاف کن !
و حسرتش بر دلم ماند بگویمش ، تو باید تفنگت را غلاف کنی دشمن !
برای تو که هر چه خشم بود ، اشک می شد در چشمانت ! و میترسیدی حاضر جوابی ام
کار دستم دهد !
برای تو که لباس شخصی ها هم به دوستیمان غبطه میخوردند !

مزدور می خوانی ام ،
و من همان کودکم که برایت زیر گلوله ی دشمن دعا خواندم !
گلوله می زنی ام ،
و من همان کودکم که سالها پیش برای آزادی ات چه روزها که زیارت عاشورا خواندم !
و باتوم ات .... وای !
من همان کودکم که زیر خمپاره ها ،
باتوم را نفرین کردم !
من همان کودکم سرباز ! همان کودک دیروز ...
گلوله ات را هدر نده ،
این باتوم ها نفرین شده ی چشم های کودکی من اند !
پ.ن: دلم برای شهیدان نسل اول گاهی تنگ می شود بی آنکه رویشان را دیده باشم !
و بی آنکه تفنگ هاشان به سمت فرزندان این سرزمین نشانه رفته باشد !
دلم برای چشمهای مهربان و پاک شهید همت تنگ می شد وقتی با تمام خشمم
زل میزدم به چشم های بیرحم لباس شخصی ها !!!
پ.ن2: سپاه باید پشت مردم باشد. اصل مردمند. ارتش هم باید پشت مردم باشد. ارتش وسپاه باید بگویند: جانم فدای مردم. اگر بگوید جانم فدای رهبر انحراف است. اصل مردمند. رهبر هم جانش فدای مردم است... ما همه برای مردمیم. سپاه باید از حقوق مردم دفاع کند. پشتیبان مردم باشد.اگر بگوید جانم فدای رهبر که این میشود همان زمان شاه. پس مردم برای چی انقلاب کردند؟
(امام خمینی، صحیفه نور، جلد سوم پاراگراف 132)
یادت هست ؟!
دستهایم را می کشیدی میان آزادی ،
یا چه می دانم ، همان میدان ِ آرزوی آزادی !
یادت هست رفیق ؟
جای پنجه های استبداد بود ،
جای خشم های فرو خورده ام ،
یا همان بغض های ترک خورده ی باتوم خورده ام ، روی دست هایت !
یادت هست رفیق روزهای دور ؟
با دست هایم ، همین دست های بی سلاح ،
روی دست هایت که می نوشتی روی دیوارهای شهر ،
نوشتم آزادی !
و حالا تاب بیاور این روزها را رفیق !
دست های ما ، همین دو کوچک ِ بی سلاح ،
با دست های خدا ،
با دست های ندا ،
و چشم های بی گناه خیلی ها ،
یکی شده اند !
ما پیروزیم !
پ . ن :هنوز هم که هنوزه جای سرپنجه های استبداد روی دست های تو مانده ؟!
و جای آن همه گلوله ی رنگین روی مانتوی من !
این تن پوش هم مُهر استبداد خورد ! دیدی رفیق ؟!!!
ترانه بوی خون می ده ، همین جا که تو ایستادی
برادر جان ! چه غمگینه غروب سبز آزادی !
چه غمگینه صدای شهر دلمرده ، نه اینکه دل نداره ،
نه ! دلش می گیره از بارون خون ، باروت ، تنهایی
پره فریاده ، پر درده ، مث یه حادثه آبستن مرگه ،
بزن ناقوس دالانو ، ببر نعش جوانانو ،
دلم می لرزه از این کینه و کابوس
ترانه ها همه تب کردن از لالایی مأیوس !
ترانه بوی خون می ده ،همون جا که تو ایستادی
هنوزم می کنه فریاد ، ای فریاد ...
که ای وای از برادر کشتن و بی قافیه قانون ِ بی مذهب
ای وای از جوانان دل افسرده ، دل مرده و لا مذهب
برادر جان نکن گریه ! خدا بیدار ِ بیدار است !
و این قارون قرن ماست که از دستش خدا بیزار بیزار است !
پ.ن : این شعر بعد از خواندن وبلاگ ژنرال نوشته شد !


